پاسی از شب رفته بود و برف می بارید چون پر افشانی پر پهای هزار افسانه ی از یادها رفته باد چونان آمری مأمور و ناپیدا بس پریشان حکمها می راند مجنون وار بر سپاهی خسته و غمگین و آشفته برف می بارید و ما خاموش فار غ از تشویش نرم نرمک راه می رفتیم کوچه باغ ساکتی در پیش هر به گامی چند گویی در مسیر ما چراغی بود زاد سروی را به پیشانی با فروغی غالبا افسرده و کم رنگ گمشده در ظلمت این برف کجبار زمستانی برف می بارید و ما آرام گاه تنها ، گاه با هم ، راه می رفتیم چه شکایتهای غمگینی که می کردیم با حکایتهای شیرینی که می گفتیم هیچ کس از ما نمی دانست کز کدامین لحظه ی شب کرده بود این بادبرف آغاز هم نمی دانست کاین راه خم اند خم به کجامان میکشاند باز برف می بارید و پیش از ما دیگرانی همچو ما خشنود و ناخشنود زیر این کج بار خامشبار ،از این راه رفته بودندو نشان پایهایشان بود